![]() |
![]() |
|
| قدیمی ترین وبلاگ نویس بلاگ فا شما را دعوت به دیدن این سایت مینماید. |
|
سلام بالاخره بعد از ۱۶ ماه اومدم
دوباره متولد شدم با کوله باری از تجربه با کوله باری از امید
با شما هستم تا انتها |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
پشت آن پنجره رو به افق
پشت دروازه ترديد و خيال لا به لای تن عريانی بيد من در انديشه آنم که ترا وقت دلتنگی خود دارم و بس! پشت آن پنجره رو به افق دست تقدير به سو سوی چراغی پی اين باغ مجسم خيال ميزند خنجر خود با داغی که نتوان گفت و شنيد. ترسم از آمدن فردائيست که سرانجام چو آئينه تجلی گر ترديد من است ترسم از بودن در نبودن کنار توست ای که با هزار و يک شور و ترانه بی صدا آمده ای و به گرمای طلوع و به آرامش شب دلم از گلايه ها لبريز است من در انديشه آنم چه کنم تا نشود کز دل تو قدر يک لحظه فراموش شوم تو نباشی و من از ترس مبادا که در اين کوچه تنهائی خويش با غم و غصه هم آغوش شوم. پشت آن پنجره رو به افق پشت دروازه ترديد و خيال پشت اين ظلمت تنهائی خويش که درش بست نشسته دل تنهای حزين منتظر مانده ام ای راه رسيدن به سر فصل حضور که پس از گذشتن از قصه تقدير و بلا پی فردای دگر دست به دست من و تو از گذر ثانيه ها يار شويم. ای که در فاصله ها نشسته ای در انتظار دفتر خاطره ها رو خط بکش عاقبت از پی اين فصل خزان ميرسد نشانه هائی از بهار! پشت آن پنجره رو به افق پشت دروازه ترديد و خيال هر جائيست من در انديشه آنم که ترا وقت دلتنگی خود دارم و بس... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
نامه یه دختر کوچولو به احمدی نژاد سلام من خوبم.امروز امتحان دينيام را خوب دادم.مادرم ميگويد ديني در دبيرستان 4 واحد دارد.من نميدانم چيست، ولي احتمالا مثل اتوبوس واحدي است که هر روز سوار ميشويم.البته مادر من به شغل انبيا مشغول است.او معلم است و بابايم در اداره کار ميکند.هر وقت به بابايم ميگويم اداره کجاست ميگويد:قبرستون! به دوستم که ميگويم، ميگويد لابد بابايت مردهشور است.من ميترسم! دوست دار شما یک کودک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
Lovelorn
نوشتم برات چند سطری برای یادگاری نوشتم که یه وقت نگی دوسم نداری نوشتم برات که همیشه با تو موندگارم نوشتم که همیشه ناز نگات رو خریدارم نوشتم که میمیرم یه وقت فکر جدایی باشی نوشتم که تنهات نمیزارم اگه تو تنهایی باشی نوشتم برات که من جز تو پناهی ندارم نوشتم که اگه نباشی جونی برای زندگی ندارم.
![]() نه می خوام بین منو بین دلش جنگ بشه
نه می خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه
من فقط یه چیز از خدا می خوام دلم می خواد
واسه یک بارم که شده دلش برام تنگ بشه
تو اگه پرنده باشی چشمهای من آسمونه راز پر کشیدنت را کسی جز من نمیدونه واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز با صدای ساز خسته تر کنم گلوی پرواز
دارم از غصه می میرم دیگه از تنهایی سیرم همه روزام شده تکرار همیشه خسته و بیمار دلم از دو رنگی خونه زندگی مثل زندونه همه چیز برام سواله واسه من خوشی محاله عمری با عشق و محبت دل سپرده به رفاقت جوانیم حروم شد و رفت زندگیم تموم شد و رفت دیگه عشق هم واسه من معنی تازه نداره توی آسمون عشقم بارون غم و تنهایی می باره. خوب امیدوارم که خوشتون آمده باشد. به امید دیدار بای بای نظر یادت نره
آنانکه روزگاری آرزومند آرزوهایشان بودم چونان آرزوهایم را بر باد دادند که .... فصل ها در گذرند ....بهار ... تابستان ... پاییز ... زمستان . از هم پیشی میگیرند و هر کدام رو به سوی فرداهایی که آرزویش را دارند در عبورند.هر کدام در آرزوی وصال به دیگری اند هر چند سرانجام به نابودی خودشان میرسند. من در آرزوی رسیدن به توام ، تو در آرزوی رسیدن به که ای ؟؟؟
خیلی وقته که درب کلبه ی احساس قلبم را به روی همه ی پرندگان مهاجر بسته ام . این وسط گناه مرغ عشق های همیشه بی پناه چیست من نمی دانم ؟؟
بگذارید و بگذرید
نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد ولی تو، تویی که رفتی حرمت عشق و شکستی روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی منم و خاطره ی تو منم وقصه ی فردا |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
کاش فاصله ها می مرد کاش غرور سنگیت از سرد ی خزان یخ می زد و فصل بی عاطفگیت می مرد
پاییز است.باز پاییز است .کاش می دانستم تو نیز در برگریزان خزان اشک می ریزی !!!!
و گاه .مرا و قلب پاییزیم را به یاد می آوری!
یا فراموشی می کنی قلبی را که تنها از سردی نگاهت یخ می زد...........
آه.هرگز؟!
دلتنگم
به دلتنگی خزان آرزوهایم
دل تنگم.... باز تو را خواهم دید؟!
باز آن نگاه را که لحظه ای حس امیدواری عشق من بود .خواهم دید؟ دل تنگم
کاش تو را می دیدم......... باران می بارد.
شب بارانی ست
دلتنگم و آسمان می نالد و ابرها بر دلتنگم خون می بارند باران نه؟!در بی کسیم ابر تیرگی خون می بارد خون می بارد آه .عشق محال من.......... عشق محال من.......
سکوت می کنم ........................................................... به جای تمام ناگفته هایم سکوت می کنم .................................... به جای تمام بی صدا شکستن هایم شکستن هایم سکوت می کنم ...................................................................................................................... آری با تما تنهایی هایم به گوشه ای پناه می برم و به جای تمام اشک هایم سکوت می نم ..................................... و می گذارم تا بغض فروخفته ام نفس های عاشقانه ام را محبوس کند ....................................... و در تمام سکوت هایم بی صدا می نالم : بازهم شکستم.بازهم .... باز چه ساده قلبی را که برای دیدنت ثانیه ها را می شکافت لگد مال کردی باز چه آسان برایم رقیبی ساختی که خود بهتر از هر کس می دانی که تنها برای آزار من بود آه.................. و من چه آسان باختم ....................................... نفرینت نمی کنم تو مرا کشتی.بازهم کشتی اما باز تو را می بخشم ................................................. اینبار تنها سکوت می کنم .......... سکوت
زندگی آنقدر ها که می گویند هم ساده نیست!! زندگی به چرخش همان سیب سرخ می ماند هیچ گاه هوا نبودم که تو آدمم باشی.................. عشق تنهای من چرخش سیب سرخ هم نبود! نگاه کن.تمام این سالها را تنها گریستم و جای آن عکس مزهک که یادگاری عشقمان بود ,همیشه در قاب تهی بود.......... نگاه کن....عشق من عطش دریا بود,دریا تنها بود و موج سهمگین من هرگز بر ساحل عشق تو یادگاری ننوشت. چه بازی احمقانه ای.......................شروعی نبود که تو پایانش باشی! توهمی بود......توهمی...... کدام خاطره ,کدام خاطره بود که عشق تو را ثابت می کرد؟! براستی توهمی بود....... همیشه یک قلب تنها بود با عبوری ساده............ در چشمان مات تو هرگز برق عشقی نبود. ااولین تپش های عاشقانه ی قلبم....توهمی بود؟! باور نمی کنم.این سردی را باور نمی کنم تنهایی را .................آه...........هرگز..........باور نمی کنم تمام لحظه هایی که مرا هیچ شمردی نگاه سردت را......... و....................... باور نمی کنم .باور نمی کنم باور نمی کنم آه.................هرگز باور نمی کنم
فقط یه کلمه می گم : دوست دارم یه حرف تازه نیست اما پر از احساس یه حس واقعی دوست دارم خیلی خیلی دوستت دارم یه حس تازس تا حالا هیچ کس و این جوری نخواسته بودم دوست دارم محبوب من .خیلی کاش اینو می دونستی نمی دونی .نمی دونی وقتی نگاهم می کنی چه حسی دارم انگار همه ی دنیا تو دستای منه قلبم از شادی لبریز نفسام به شمار می یوفته دلم دیگه تحمل این همه عشق و نداره وای که چقدر دوستت دارم کاش می دونستم که تو هم............. افسوس.... کاش می تونستم بهت اینو بگم کاش دلت با من بود حتی واسه یه لحظه!
گل های سرخ خون آلود من
آه .گل های من.گل های من
مگر این خون که درگلبرگ هایتان می جوشد
جز هجای خونین عشق من است
آه .ای خونین دلان افسرده
مگر .کدامین غنچه ی شکسته بود که از پستان های خون آلودم می نوشید
تا زمین خشک را بارور سازد
آه .مگر
این مرد
این مرد سرد و عبوس
همان نبود
که از چشمه ی حیات من نوشید
و با دستان سرد مرموزش
گل جنون را در وجودم کاشت مگر همان نبود
که قلبم را در دستانش
گذاشتم
................. و او لگد مالش کرد!!؟؟؟
آه.گل های سرخ .گل های سرخ
مگر اشک های مرا ندید
مگر نمی دانست ...... نمی دانست..... ...... بی او،
بی او، خواهم مرد خواهم مرد
مگر نمی دانست
بر باد خواهم رفت
مگر نمی دانست !؟ که بر بادم داد!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
زندگی چیست؟ زندگی زیباست آن را ستایش کن. زندگی شادمانیست آن را امتحان کن. زندگی رویاست آن را درک کن. زندگی مبارزه است با آن روبرو شو. زندگی وظیفه است آن را انجام بده. زندگی بازیست، آن را بازی کن. زندگی عهد و پیمان است به آن وفا کن. زندگی اندوه است بر آن غالب شو. زندگی آواز است آن را زمزمه کن.
سلام تنها بهونه واسه زندگی
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني وعشــــــــــــــــــــــــــــــــــق يعنی تو
خدایا چکار کنم ؟ چطوری بهش بگم دوسش دارم؟ میترسم ... میترسم از اینکه اشتباه کرده باشم. خدایا کمکم کن. ماه من غصه چرا؟ ما ه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
يک روز زندگي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد. دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید. به زودی خواهید مرد. بالاخره یکی از دوقورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و سرانجام از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرف های ما را نشنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
زن ها از مردها چه می خواهند؟ ۱- خوش قيافه باشه… ۲- جذاب باشه ... ۳- موقعيت شغلی خوبی داشته باشه ... ۴- شنونده ی خوبی باشه ... ۵- شوخ و بذلهگو باشه ... ۶- قامت برازنده ای داشته باشه ... ۷- خوش لباس باشه ... ۸- قدرشناس باشه ... ۹- توی ذهنش انديشههای شگفتآور داشته باشه ... ۱۰- عاشق خوبی باشه و اهل خيالپردازی باشه ... 11- به دخترای دیگه نیگا نکنه 12- هر وقت زنش رو میبینه، یک آه عاشقاته بکشه 13- همیشه بگه حق با زنشه... 14- غیر از خونه مامان و بابای زنش و قوم و خویشهای زنش (معروف به قوم یاجوج ماجوج یا قوم الظالمون) جای دیگه نره.... 15- هر روز صبح زنش را با سینی صبحانه ای که براش برده و گوشه اش یک گل سرخه، بیدار کنه... 16- جوکهای بی مزه و تکراری زنش رو که حد اقل مال 10 ماه پیشه، بشنوه و اونقدر بخنده تا اشک از چشاش در آد و بگه تا بحال همچی جوک باحالی نشنیده..... 17-اگه زنش تو خیابون یهو بهش گفت: نگاه کن این دختره چقدر خوشگله بهش بگه : عزیزم تو آینه نگاه میکنی! یا اینکه بگه : اه اه اه: تو به این میگی خوشگل؟؟؟ پس تو آینه رو نیگا نکردی !!! یا اینکه بگه : آره یه کمی شبیه مامانته؛ یا اینکه بگه : تو اگه پیرتر بشی این شکلی میشی (حالا دختره اگه جونتر هم بود بی خیال! همین رو بگه!!!) 18- حتما از نگاه کردن مسابقه فوتبال، موقعی که زنش داره یک فیلم/سریال خنک و احتمالا تکراری رو نیگا میکنه، چشم پوشی کنه.... (منتظر باشین بازم یادم اومد بنویسم براتون....) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
قسمتهایی که از مصاحبه رییس جمهور مردمی، آقای دکتر احمدینژاد با مایکل والاس گزارشگر مشهور آمریکایی کانال CBS بنا به دلایل امنیتی پخش نشد:
احمدینژاد:من سوال شما رو متوجه نمیشم.. والاس: جناب رییس جمهور، همانطوری که دوازده بار خدمتتون عرض کردم. در مورد حرفهایی که در چند ماه گذشته زده اید ازتان سوال میکنم. احمدینژاد: خب شما باید مفهوم «پدر» رو بدانید و با این مفهوم آشنا باشید. من خیلی ها را در زندگی داشته ام که حق پدری به گردن من داشته اند. یکیش مرحوم پدرم که آهنگر بود. یکی هم پدر خدا بیامرزم که چند وقت پیش فوت کردند. یه پدرم هم که شش هفت سال قبل از اینکه من به دنیا بیام از دنیا رفت. حالا شما باور نمیکنید، ولی من همه اینها رو به جون آقام که خدا هیچوقت سایهشون رو از سر بچه هاش کم نکنه راست میگم. والاس: شما گفته بودین که موهاتون رو شانه میزنین.. احمدینژاد: من خودم هم این شایعات رو توی روزنامه ها خونده بودم والاس: اگر شایعه بوده و روزنامه های شما شایعات چاپ میکنن، پس چرا جلوی انتشارشون رو نمیگیرین؟ احمدینژاد: ما موافق آزادی بیان هستیم. والاس: پس چرا اینهمه روزنامهنگار زندانی دارین؟ احمدینژاد: چون اونها چیزهایی غیر از شایعه مینوشتن. در ضمن ما روزنامهنگار زندانی نداریم. این حرفها را آمریکا بر علیه حکومت ایران میزنه. والاس: آقای احمدی نژاد، چرا فکر میکنید ایجاد رابطه با آمریکا به نفع ملت ایران نیست؟ احمدینژاد: ما معتقدیم که ملت ایران، ملتی مومن و خداپرست هستند. ما حتی اگر با آمریکا رابطه برقرار کنیم، ملت ایران هیچ نفعی نخواهند برد. چرا که در تمام آمریکا حتی یک امامزاده هم نیست که ملت ایران بتوانند استفاده کنند. برای همین است که میگویم آمریکایی ها از رابطه با ایران بیشتر سود میبرند. ما الحمدالله این همه امامزاده داریم که میشود آنجا دخل بست و برای آیندهای بهتر برای کشور، دعا کرد. والاس: شما ۱۸ صفحه نامه برای پرزیدنت بوش نوشتید ولی ایشون اهمیت چندانی نداد به شما. چرا؟ احمدی نژاد:والا اینو باید از خودش سوال کنین. من باهاش حرف نمیزنم تا یاد بگیره ضدحال نزنه اینقدر... من نمیدونستم که اداره پست آمریکا شنبه و یکشنبه ها تعطیله. گویا نامه سروقت نرسیده بوده... والاس: شما جواب من رو ندادین هنوز .... احمدی نژاد: حالا شما حوصله کنید... البته من هم برام درس عبرت شد که دفعه بعد مثل بن لادن فیلم پر کنم و بفرستم. از دفتر ریاست جمهوری هم یه کلاس آموزش ایمیل گذاشتن برای بنده و چندتا از اعضای کابینه. ایشالله اگر خدا بخواد دفعه بعد نامه رو با ایمیل براشون پست میکنم. والاس: آقای رییس جمهور، خیلی از وقتی که در اختیارمون گذاشتین متشکرم. احمدینژاد: خواهش میکنم.... آقا؟ حالا این مصاحبه رو کی نشون میدین تو تلویزیون؟ من خوشگل افتادم تو فیلم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط محمد جواد شیرین آبادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
من متولد 23/10/1367 هستم دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه مفید قم از تاریخ 21/5/1384 وبلاگ مینویسم یه وبلاگ دیگه هم دارم که دو سال اونجا مطلب مینوشتم و مینویسم اون رو هم ببینین از اینکه به من سر زدید خیلی خوشحالم امیدوارم از مطالب استفاده نمایید. |
| پیوندها |
|
طنز برای رفع خستگی در سایت رسمی اهدای عضو پس از مرگ ثبت نام کنید |
|
RSS
|